سلام به همه
عید سعید غدیر خم را به همه تبریک می گم.
همچنین روز دانشجو رو به همه ی اونائی که خاطرات زیبای دانشگاه هنوز تو ذهنشون باقی مانده تبریک می گم
ان شا الله همیشه موفق باشید.
سلام بر همه
فکر کنم من اگه یه هفته ننویسم کسی نیاد به کلاس ...بابا چرا میذارین ما تک روی کنیم ..امروز عصر اقا جواد عزیز زنگ زد و می گفت : ای برار امو سه روز اندی این گاو شانه جاده مین بدم دپرس بابم خا..
می گفت این آش مین چی دابا
آرش هم برام پیام گذاشته : این همایش با یا از هم گریزش .
راستش پریشب رفتم چند تا عکس بذارم تو اینترنت خوابم برد بیدار که شدم صبح شده بود و وبلاگ همچنان منتظر ....
یکی دو روز هم هست مهمون دارم یکی از دوستای قدیمی اومده پیشم و اغلب وبلاگمون رو می بینه ولی نظر ی نداده ومیگه با عکسهاش یاد خاطرات کودکیم از شمال می افتم
ببینیم دوستان از تنبلیشون دست بر می دارن یا نه
اینهم نمایی از محلمون از فراز اربا کله که با امیر عزیز فردای همایش رفتیم یه سری زدیم ..می بینید هوا چی شده بود ..بعد از اون همه باران و ابر روز قبلش

جاده جواهرده : شسته از باران لطیف پاییزی :
آب زنید راه را هین که نگار میرسد

سلام به همه
آقا سعید و خانم محترم و دختر خانم گلش صمیمانه از زحمت پذیرائی آش سپاسگزارم.
بعد از مسافرت به شمال و خوردن آش رطوبت و خواص آش در دوستان تاثیر کرده و مطلب نمی نویسند.
بابا یه چیزی بنویسید.
کپی پیست هم بود اشکال ندارد
بچه های امروز بچه های بچه های دیروزند باشد که بچه های امروز و فردا ادامه دهنده ی راه بچه های دیروز باشند در خوبیها و دوستی ها
با تشکر از خانم احمد خانی که توی اون بگیر و ببند تونست بچه هارو کنارهم جمع کنه و این عکس زیبا که برای همه در آینده ای نزدیک به خاطره ای خوش بدل خواهد شد را ثبت کنه

سلام بر تمام دوستان و عزیزان و میهمانان این مجموعه ی خاطرات
دیروز جمعه ششم آذر ماه 88 طبق قرار قبلی که با دوستان داشتیم از 9و نیم صبح یکی یکی سر قرارمون در ابتدای جاده کمربندی در میدان رمک حاضر شدیم انتظار داشتیم که 13 خانوار بیان که دو نفر انصراف دادند یکی به دلیل سرما خوردگی و دیگری به دلیلی نامعلوم و بی خبر . آسمان هم که دو سه روز ی بود آفتابی و نیمه ابری بود از شب قبل شروع به باریدن کرده بود و همچنان ادامه داشت که کمی باعث نگرانی میشد اما عزمها راسخ برای دیدار . بهمن قبل از اومدن زنگ زد و پرسید بارونه برنامه چیه ایا به هم می خوره که جواب منفی بود یعنی ماهستیم.

بهمن اقا و همسرش –حسن اقا و همسرش –اقا مجید و همسر و دو فرزندش –فرهاد خان که به زعم خودش خیلی مرد بوده و تونسته تنها بیاد – حمید رضا عزیز و همسر و دو فرزندش و بهروز خان و همسر و دو فرزند گلش وکوروش خان و دو فرزند عزیزش –اقا مهد ی و همسرشون واسحق عزیز و همسر و خواهر خانمشون – امیر عزیز و من وهمسرو دخترم همه ی افرادی بودیم که این دیدار رو تشکیل می دادیم ..با توجه به باران کمی برنامه ریزی ها به هم خورد و نظرات متفاوت بود . با کمی مشورت و هم اندیشی قرار بر این شد که تاچشمه ی آب معدن یا همان جنگل صفارود رفته عکس بگیریم و ظهر برگردیم به منزل پدری اقا مهدی . دیگ آش هم که از شب قبل اماده ودر اتومبیل امیر خان در انتظار به سر می برد .ساعت تقریبا ده شده بود و در بارش ملایم باران پاییزی اتومبیل های دوستان زنجیر وار به دنبال هم حرکت کرد و امیر هم برای تنوع چند بوق به سبک کارناوالهای عروسی ارائه فرمودند که با استقبال ماشینهای پشت سری مواجه شد و عابران با چشمانی پرسشگر به دنبال ماشین گل کاری شده ی عروس بودند. دلهایی مملو شوق و نشاط بعد از گذشتن از شهر وارد مسیر جواهرده شدیم و جنگل که کم کم رنگ وروی پاییزی به خود گرفته بود دربارش لطیف باران زیباتر از همیشه جلوه میکرد .


قبل از رسیدن به چشمه آب معدن کلبه ای در حال ساخت در حاشیه ی جاده و مشرف به دره با ظاهری زیبا خود نمایی می کرد که هنوز کامل نشده بود . هوس کردیم بایستیم و چند تا عکس بندازیم . که البته اقا مهدی و اسحق جان پیشرو بودند از این توقف ما غافل ماندند . چند عکس در این توقف کوتاه و سپس ادامه ی راه .

البته در این قسمت از کوه باران برای دقایقی بند امده بود و ما امیدوار شدیم که برویم به خود ییلاق جواهرده . اما با رسیدن به جنگل صفارود باران دوباره شدت گرفت وهمه در باران پیاده شدیم

و چند عکس دسته جمعی

و تصمیم گیری جدید ...قرار شد که ظهر را در پاتوقی که چند کیلومتر بالاتر در منطقه ای به نام دورمد( به یاد دورتمند که در نزدیکی محل اقامت آرش جان قرار دارد) توقف کنیم و از خانه نشستن صرف نظر کنیم . و چنین شد . رستورانی محلی با ظاهری نه چندان شیک که البته در آن تختهایی به سبک سفره خانه ی سنتی و یک بخاری گازوییل سوز در میانه ی سالن و تلویزیونی در انتها آن قرار داشت . دیواره ها ی داخلی و خارجی با ابزار و وسایل قدیمی و سنتی که در زمینه های مختلف مثل کشاورزی و لاوند بافی و .. کاربرد داشتند تزیین شده بود ازجمله : چر – چلک – خیش - .....

در اینجا باید از اقا مهدی به خاطر این لطفش که با آشنایی که با صاحب اونجا –اقای بهرمند –داشتند و این موقعیت رو فراهم کردند تشکر کنیم . دوستان هر کدام به نوعی در این همایش مشارکت خوبی داشتند و با خرید چند جعبه شیرینی و شوکولات و تنقلات و خرید نان و آوردن ترشی و مربا و حلوا شکری و... شکمها و دلها را جلایی تازه بخشیدند . که از تک تک همسران دوستان تشکر ویژه می نماییم که به حق در این مورد نقش اصلی را به عهده داشتند .
دیدارمان با خوشی و خنده و شوخی و شادمانی در آن محفل صمیمی صورت گرفت و تقریبا تا ساعت 12و نیم ادامه داشت تا اینکه حسن اقای عزیز مجبور به خدا حافظی شد چرا که می بایست برای شرکت در جشن شادی وصال خواهرش شرکت میکردند و سپاسگزاریم از ایشون و همسر گرامیشون که با وجود اولویت داشتن آن جشن برای دوستان ارزش قائل شده و در این مجلس انس شرکت کردند .
بقیه ی دوستان ساعتی بعد برای گرفتن چند عکس دیگر و خداحافظی از آنجا خارج شدیم .در حالیکه باران همچنان نم نم می بارید

.بعد از رفتن سه چهار خانواده ناگهان امیر خان پیشنهاد دادند که به دیدن دوستمون فرشاد عزیز برویم چرا که آخرین نفری بوده که پیداش کردیم وجز من وعباس اقا کسی او رو ندیده بود طی این مدت گویا به دلیل سرماخوردگی همسرش نیومد . با امیرو کورش و بهروز و فرهاد و خانواده ها رفتیم چابکسر دیدن فرشاد .

در حالیکه آسمان انگار منتظر پایان همایش ما بود در مدتی کوتاه نیمه ابری و به تدریج تا شب کاملا صاف شد ...فرشاد هم از این دیدار مثل ما خوشحال شد و با دختر گلش مارو همراهی کرد تا رستورانی کوهستانی در دامنه ی کوهی در سرولات . البته نه برای خوردن بلکه برای استفاده از فضا و مناظر زیبا و دورنمایی قشنگ که از دریا از اون بالا به چشم می خورد .

حدود ساعت 16 از یکدیگر خداحافظی کرده و عزم خانه کردیم در حالیکه روزی خوش و سرشاراز خاطره در ذهن مان نقش بسته بود و روحی تازه در پیکره ی جانمان دمیده شده بود . در تمام لحظات بنده به شخصه به یاد همه ی دوستان و عزیزانی که توفیق آمدن نداشتند بودم و همه ی اونهایی که حتی یکبار در وبلاگمون نظر گذاشتند . به امید دیداری دوباره با شرکت دوستانی بیشتر در آینده ای هرچه نزدیکتر .
مدت زیادی نیست که این وبلاگ با همت همه دوستان و همکلاسهای قدیمی راه اندازی شده است ضمن احترام و تشکر و تقدبر فراوان از همه این عزیزان به اطلاع میرسانم بدلیل برخی مسائل دیگر قادر به همراهیتان نمیباشم و از حضور همه دوستان خداحافظی میکنم
یا حق ........................التماس دعا

يك پنجره براي ديدن
يك پنجره براي شنيدن
يك پنجره كه مثل حلقه ي چاهي
در انتهاي خود به قلب زمين مي رسد
و باز مي شود به سوي وسعت اين مهرباني مكرر آبي رنگ
يك پنجره كه دستهاي كوچك تنهايي را
از بخشش شبانه عطر ستاره ها
سرشار مي كند
و مي شود از آنجا
خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان كرد
يك پنجره كافيست

سلام دوستان
الان ساعت کمی مونده به نیمه شب پنجشنبه ...امروز به بعضی از دوستانی که احتمال میدادم بتونن بیان و لی خبر ندارند پیامک دادم مثل اقایان ساجدی - ابراهیم -کامبیز-عباسی -و عباس که هیچکدومشون جوابشون مثبت نبود . یه استعلام هم کردم از بقیه که قبلا قول مساعد داده بودند که تقریبا ۱۲-۱۳ نفر اعلام امادگی کردند . امیر عزیز هم عصر اومد پیشم الان هم کنارم دراز کشیده دارم به سمفونی شماره دوازده اش که آوای موتور سیکلتها نام داره گوش میدم (لامصب عجب خور پفی داره ) بیچاره همسر آینده اش باید براش یه صدا خفه کن بخرم روز تولدش هدیه کنم .
بگذریم آسمون که دو سه روز بود به یه ثبات نسبی رسیده بود از دعای خیر دوستان امشب اشکش در اومد و داره زار زار گریه میکنه برای اونهایی که فردا نمی تونند بیان یا می خواستن بیان ولی نگذاشتن بیان !!!!
امیدوارم تمام بغضشو امشب بگریه تا فردا دلش پاک پاک بشه این آسمون بارونی
گرچه ممکنه نشانه ی نجابت نباشه ولی برای جاودانه کردن خاطرات این لحظات عکس زیز رو میچسبونم

سحرگاه سه روز پیش در حالیکه آسمان پوشیده از ابرهای تیره و سنگین بارانزاست اما خورشید امید در افق دور دست با لشگری از نور می تازد .
عکس از این حقیر
مکان : جاده اصلی کناره - شیرود
برا ی آن دسته از دوستانی که به فال حافظ علاقه دارند ُ امکان فال گرفتن آنلاین فراهم شد.
از پنجره فال حافظ درستون سمت راست وبلاگ استفاده نمایید.
بدرود
دوستان طبق قراری که گذاشتیم جمعه به یاری حق جمع میشیم تا پیوندهایمان جلایی تازه بیابند :
ساعت تجمع ۹:۳۰ صبح جمعه میدان رمک ابتدای کمربندی روبروی ترمینال ایران پیمان
حرکت به ییلاق جواهرده منزل اقا مهدی
نهار آش که از امروز مقدماتش در حال تدارک بوده مهمان این حقیر
عصر حرکت به شهر
لباس گرم -دوربینهای عکاسی و فیلم برداری و وسایل شخصی یادمون نره
اگه چیز تازه ای به نظرتون رسید مطرح بفرمایید
به امید دیدار
دوستان و عزیزان سلام
خبر بسیار خوشی دارم . دوست عزیزمون حسین اقا حسن نژاد دو روز
پیش پدر شد.
تولد مارال کوچولوی ناز رو به ایشون و همسرشون و همه ی
دوستان تبریک میگم .

اگر تونِه بتاو اگر نوتونِه یه کم بداو
اگر می تونی تحمل کن واگرنمیتونی فرارکن
بعد
هَر وَقت بوشِه ماس گٌلِه سَر٬ کَچَه تَوِد اَمِرَرِه.
هروقت به کوزه ی ماست رسیدی ( غذاخوردنت تمام شد ) قاشق را برای ما پرت کن.
نمونه داستان کوتاه به زبان گیلیکی:
یه روز یه گالش وَچه شادِبا سِرگاه
بین راه یِه کیجایَه وینِه.
کیجَه وِرِه گونِه: مِرِه نِگیری!!!!!!.
وَچِه گونه:
می دَس خا طَلا(خروس ) دَرِه ٬
می سَر خا کٌلاه نِیَه٬
می دوش سَر هَم خا کَلا(کوزه بزرگ ) نِیَه .
مو چٌتَه تِره وَنِه بِگیرِم(یا چٌتَه تِرِه گیتِه تونِم).
کیجَه بوگوتِه :
طَلایَه نِیَنِه کَلا دِل تی کٌلایَه هَم نِیَنِه کَلا سَر. اَمِه مِرِه دٌو دَنِه گَرِه.
ترجمه:
روزی پسر یک چوپان به آغل گوسفندان خود بر می گشت. بین راه یک دختر را دید. دختر به او گفت من را نمی گیری. پسر گفت: خروس در دست من٬ کلاه بر سر من و کوزه بزرگ سفالی بردوش من است من چگونه می توانم تو را بگیرم.
دختر می گوید: خروس را داخل کوزه کرده و کلاه را هم بر سر کوزه می گذاری بعدأ من را دنبال کرده و می گیری.
منبع : http://javaherdeh.blogfa.com/
قانون اول:
هرگاه خری در یک کنج مثلث و منبع غذا در کنج دیگری باشد، خر مورد نظر همیشه مسیری را طی میکند که از یک ضلع مثلث میگذرد.
نتیجه گیری: در دبیرستان میگفتند که این یعنی خر هم میفهمه که اون راه نزدیکتره، اما در اصل اینه که همیشه کوتاهترین راه، بهترین راه نیست و فقط خر کوتاهترین راه را انتخاب می کنه!
قانون دوم:
هرگاه خری در فاصله مساوی بین دو منبع غذایی قرار گرفته باشد. آنقدر بین انتخاب نزدیکترین منبع تردید میکند و به سمت هیچکدام نمی رود تا از گرسنگی بمیرد!
نتیجه گیری: خیلی وقتها تصمیم گیری بین دو یا چند گزینه در نتیجه عمل تاثیر چندانی نمیگذارد، پس تا فرصت نگذشته سریعتر تصمیمگیری کنیم.
قانون سوم:
هرگاه در مسیری دو خر از روبرو (شاخ به شاخ) به یکدیگر برسند، و مسیر به قدری تنگ باشد که این دو باید کمی از وسط جاده کنار رفته، به دیگری راه بدهند تا بتوانند رد شوند، هیچکدام از خرها از جای خود تکان نمیخورند.
نتیجه گیری: خیلی وقتها برای رسیدن به نتیجه مطلوب بایستی به طرف مقابل امتیاز بدهید، به بازی "بُرد ـ بُرد" بیاندیشیم، سیاستمدار باشیم، دور از جون و بلا نسبت شما، خر نباشیم!
سگی شما رو دنبال کرده و شما فقط یه قرص نان دارید، اگر کل نان را جلوش بندازید، زود میخوردش و بعدش به شما حمله میکنه، پس بهترین کار اینه که نان را تکه تکه بهش بدین تا زمانی که به جای امنی برسید.
مثلا میدانید که طرح یک پروژه یک ماه طول میکشه، اما اگر به کارفرما بگویید یک ماه، شاکی میشه و فحش میده، شایدم رفت و کار را داد به یکی دیگه، پس کار را در چند مرحله بهش تحویل میدهید. مثلا هفته اول سایت پلان، به همراه پلان اولیه، هفته دوم پلان نهایی و الا آخر! اینطوری طرف شاکی نمیشه که هیچ، کلی هم ذوق میکنه که تو جریان پیشرفت کار قرار داشته!
گاو سرشو میاندازه پایین و کار خودشو انجام میده، کاری نداره کسی چی میگه! از شاخش هم استفاده نمیکنه، چون بهترین شاخ زنها رفتن توی میدان گاو بازی و نابود شدند.
برای مثال شما قصد داری به عیادت کسی در بیمارستان بری، بهترین راه اینه که راه خودت را بگیری و مستقیم وارد بخش بشی و به کسی هم توجه نکنی، حالا مثلا اگر از نگهبان بپرسی که "الان ساعت ملاقات هست؟" یا این که "میتونم برم تو؟" اگر هیچ مشکلی هم وجود نداشته باشه، نگهبانه برای اینکه قدرت خودشو بهت نشون بده جلوت را میگیره. این قانون در جاهایی که قوانین مسخره و دست و پا گیر داره هم کاربرد داره، یعنی خیلی موانع قانونی (یا بهتر بگم سنگ اندازیها) در مرحله آغازین کارها بیشتر جلوه میکنند، وقتی شما بیتوجه به همه آنها کارت را آغاز کردی، اکثر آنها خود به خود کنار میروند یا افراد مجبور میشن خودشونو با شما وقف بدن. در کل این قانون (قضیه) در جوامعی مثل جامعه ایران که فضولی در کار دیگران امری پسندیدهای محسوب میشود بسیار کاربرد دارد.



